یه چيزايی اتفاق افتادن، که همشون تموم شدن. مردن ولی انگار جسدشون همینجاست، بوی تعفنش هنوز با منه، من از این بو نمیتونم حرف بزنم، نمیتونم نشونش بدم، میشه نخوای بدونی؟ فقط به صدام گوش بدی؟ دقت کن، به صدام؛ نه حرفام. آخه حرفامم نمیتونم کامل بزنم، اونم. ببین، نمیتونم بگم.میشه ببینیم؟ فقط، ببینم.
اشتراک گذاری در تلگرام
. کنار میدان امام حسین، یک خیابان از انقلاب میآمد، یک خیابان به انقلاب میرفت. قرارمان آنجا بود که به انقلاب ختم میشد. نشستیم توی ماشین و نگاه کردیم به ماشین هایی که آرام از انقلاب میآمدند سمت امام حسین. بعد از یک سکوت ادامه دار، سرت را آوردی بالا نگاهم کردی و در بی نوری شب با برق چشمانت گفتی "چرا ابروهاتو برنمیداری؟!" خندیدم،خیلی. گفتم رسم نیست قبل از ازدواج بین ما مذهبی ها، انگار مثلا یک سنتی است که دقیقا نمیدانم چیست.
اشتراک گذاری در تلگرام
شما جنوبی ها بیشتر از همه نجابت و حیا یاد گرفته اید. نه که آفتاب جنوب زُل است، هیچوقت نتوانسته اید سرتان را بیاورید بالا یک دل سیر کسی را نگاه کنید. مگر عصر میشد و شب. شب خودش نجیب نیست؟. این را اولین بار همان روزهای اولی که آمده بودیم بابا گفت. گفت چقدر حیا میبارد از نگاه مرد و زن این شهر. من با همین تعریف بابا آمدم توی بازی های کودکانه شما. تو برایم آفتاب بودی و لذت سوختن کف پا روی داغی سنگهای کنار دریا، تو برایم داغی تن نخل بودی .
اشتراک گذاری در تلگرام
کشتی هیچ کس به دل ما محل نداد اما حسین(ع) آمد و ما را سوار کرد . بازگشتم. و همه گفتند دست خالی بازگشته ای و من هیچ نداشتم که نشانشان دهم کسی از کنار شما دست خالی بازنمیگردد جز ایمانم به شما. تولد آقازاده تون مبارک ما ارباب:)
اشتراک گذاری در تلگرام
الهی. لو أردتَ هَوانی لَم تَهدِنی*. (مناجات شعبانیه) "چشمانت" . *اگر خواری ام را میخواستی، هدایتم نمیفرمودی. و سپس میفرماید:إِلَهِي مَا أَظُنُّكَ تَرُدُّنِي فِي حَاجَهٍ قَدْ أَفْنَيْتُ عُمُرِي فِي طَلَبِهَا مِنْكَ. خدايا، اين گمان را به تو ندارم كه مرا در حاجتي كه عمرم را در طلبش سپري كرده ام، از درگاهت بازگردانی.
اشتراک گذاری در تلگرام
درباره این سایت